در خیابانهای «الجدول» از توابع شهر حیدریه عراق، در میانه راه نجف تا کربلا، مهمان خانواده «سعد» بودم. در محله «بنی سعد»، محلهای که به نام عشیره شان شناخته میشود، همه مشغول آماده سازی موکبها برای پذیرایی از زائران اربعین میشوند. یک هفته زودتر رفتم تا حال وهوای روزهای پیش از آغاز این خیزش عظیم را روایت کنم، روزهایی که هنوز زائران نرسیدهاند، اما شور خدمت، کوچهها را پر کرده است.
در حال تصویربرداری از موکبی که تازه در حال برپا شدن است چند کودک عراقی با شوق به سمتم میدوند. مدام میگویند: «تفضل… تفضل…»، اصرار دارند داخل موکبشان بروم. تشکر میکنم و بعد از سلام و احوال پرسی، بی مقدمه اولین سؤالشان را میپرسند: از تهران چه خبر؟ همه چیز خوب است؟
نگران تهراناند، نگران روزهای جنگ و حال این روزهای ایران.
میگویم: الحمدلله، همه چیز خوب است.
اما انگار دلشان هنوز آرام نشده است. دوباره با تأکید میپرسند: زین؟ … زین؟ … لا مشکل؟
لبخند میزنم و میگویم: نه، مشکلی نیست.
همین که خیالشان راحت میشود، سؤال دوم را میپرسند، سؤالی که اصلا انتظارش را نداشتم:
از سید مجتبی چه خبر؟ …













